مدتی بود به خیلی از پدر مادرا توصیه می کردم حتما بچه تون رو پارک ببرید. در کنار کارای دیگه ای که ازشون می خواستم تو خونه انجام بدن، بعضی از تمرین ها رو هم می گفتم با استفاده از وسایل پارک انجام بدن، که تاثیرات خیلی خوبی داره. هم فضای پارک باعث می شه روحیه ی بچه تغییر کنه و همکاریش بیشتر بشه و هم بازیه و بازی بهترین نتیجه ها رو داره و.....
اما....!!!
معمولا جلسه ی بعد که پیگیر می شدم می دیدم تنها کاری که انجام ندادن همین بوده! یا اینکه با سختی خیلی زیادی این کارو انجام داده بودن و به دفعات خیلی کمتر!
خیلی برام سئوال بود که چرا برای پدر و مادری که هر کاری برای بچه شون انجام می دن (بردن بچه ی مشکل دار به کلینیک های خیلی دور، انجام همه ی کارایی که درمانگرهای مختلف می خوان توی خونه و کلی کار سخت و پر هزینه ی دیگه....) این کار انقدر سخته؟! پارک رفتن که هزینه ای نداره، نزدیک اکثر خونه ها هم هست!
کلی سئوال تو ذهنم بود:
· چرا هیچ وقت یه بچه ی اتیستیک یا فلج مغزی یا داون یا .... تو پارک ندیدم؟!
· چرا هیچ وقت از پدر و مادری نشنیدم که بچه مون تو پارک این مشکل رو داره؟!
· چرا .....؟
· چرا......؟
اولین باری که خودم دست یه بچه ی اتیستیک رو گرفتم و باهاش رفتم پارک، جواب اکثر سئوالام رو گرفتم!
از در که رفتیم تو دستش رو رها کردم که هر جا دوست داره بره و راحت باشه... رفت سمت باغچه که هیچ حصاری نداشت! آوردمش کنار رفت سمت صندلیها که چندتا پیرمرد نشسته بودن.... (با وجودی که چهره اش طوری نیست که معلوم باشه مشکلی داره) همه یه جوری نگاهش کردن!
با وجودی که به نظر نمی اومد بدونه کدوم طرف باید بره ولی تشخیص داد اسباب بازی ها کدوم سمت هستن! رفتیم سمت اسباب بازی ها....
سوار تاب شد. خدا رو شکر تابش حصار داشت ولی اصلا راحت نبود! بچه توش سر می خورد و ...
برای اینکه بهتر تحریک بگیره و بیشتر به محیط پاسخ بده و محیط اطرافش رو حس کنه با گوشی براش موسیقی پخش کردم. فکر نمی کردم انقدر عجیب باشه ولی انگار خیلی عجیب بود! حتی بچه ها هم تعجب کردن! همه از این تعجب می کردن که می دیدن بچه های دیگه خودشون بازی می کنن و مادراشون بیرون زمین بازی نشستن و مشغول صحبت هستن اما این بچه دو نفر همراهش هستن و کارایی می کنن که بقیه نمی کنن! اما خوب نمی شد تنهاش گذاشت.( چند بار سعی کردم این کارو بکنم اما...)
تازه داشت به تاب عادت می کرد و لذت می برد که متوجه شدم چند تا بچه ی دیگه منتظرن تاب سوار بشن!
رفتیم سراغ سرسره ها...
مامانش بلندش کرد و گذاشتش بالای سرسره.(نمی تونه تنهایی از پله ها بالا بره) ولی خوب سرسره ها بلند بودن و بلند کردن این بچه خیلی سخت بود! ضمنا یه نفر هم باید پایین سرسره می ایستاد که نگهش داره! از طرفی من می خواستم خودش از پله ها بالا بره!
اطراف رو نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم نگهبان پارک نیست، خودم باهاش از پله های سرسره رفتم بالا! این طوری خیلی بهتر بود اما....
سایز سرسره خیلی کوچیک بود و من به سختی بالا رفتم ! تازه بعدش مجبور شدم از همون پله ها پایین بیام!
رفتار بچه ها هم جالب بود! بعضیا می اومدن پیشش و باهاش حرف می زدن، وقتی می دیدن جوابی نمی ده و واکنشی نشون نمی ده.... بعضیا اصلا سمتش نمی اومدن... بعضیا حتی وقتی دوستشون می اومد و سعی می کرد باهاش حرف بزنه با دوستشون قهر می کردن! ولی همه شون از دیدن این بچه خیلی خیلی تعجب می کردن!
مادراشون که بیرون ایستاده بودن بماند....!
رفتیم سمت فواره....
خیلی فواره و حرکت آب رو دوست داشت. برای دیدن فواره حدود 10 تا پله رو با حمایت کم بالا رفت! گفتم اون بذارم راه بره و راحت باشه که یهو....
رسید به سر پله ها که هیچ حفاظی نداشت! جای به اون بزرگی به ارتفاع 10 تا پله بدون حفاظ!
دفعه ی بعدی که رفتیم، بعد از وسایل بازی رفتیم سراغ وسایل ورزشی که تو پارک ها گذاشتن، هیچ کس اونجا نبود و ما هم از فرصت استفاده کردیم! ( آخه بعضی هاش برای کار یکپارچگی حسی خیلی مناسب بود!)
حالا می فهمیدم چرا انقدر پارک بردن این بچه ها سخته! تازه این بچه مشکل جسمی خاصی نداره! مسلما با یه بچه ی فلج مغزی یا حتی نابینا و .... پارک رفتن مشکلات دیگه ای داره. یا با یه بچه ی بیش فعال یا ....
این مشکلات رو پدر و مادرها بهتر از هر کسی می دونن. هدفم از نوشتن این مطلب این بود که اینجا فرصتی ایجاد بشه که شما از این مشکلات بگویید و با هم سعی کنیم راه حل هایی پیدا کنیم.
منتظر نظراتتون هستم....
هانیه ملاک
دانشجوی کارشناسی ارشد کاردرمانی